دانلود آهنگ جدید

داستان های کوتاه و پند آموز 1

مجموعه داستان های کوتاه

130

داستان های کوتاه و پند آموز 1

داستان های کوتاه و پند آموز 1

پادشاه و وزیر نادان

روزگاری پادشاهی در سرزمینی حکمرانی میکرد. یک روز پادشاه با عصبانیت وزیر اعظم را فراخواند و به او گفت:

چرا مساله دشمن را آنچنان که باید و شاید جدی نمی گیرید و نگرانی لازم را در دل مردم ایجاد نمی کنید؟

وزير پرسید کدام دشمن؟

پادشاه پاسخ داد مردک الاغ اگر دشمن وجود داشت که کار ما به این سختی نمی شد. دشمن را باید خودمان خلق و تولید کنیم آن هم بصورت  متنوع و رنگارنگ و انبوه.

_دشمن یعنی کسی که شما می توانید همه‌ی ضعف ها و کم کاری هایتان را بر گردن او بیندازید.

_دشمن یعنی چیزی که شما می توانید مردم را با آن بترسانید تا ناگزیر به آغوش شما پناه ببرند.

_دشمن یعنی کسی که اگر کاری کردید با وجود او مهمتر جلوه اش بدهید و اگر نکردید او را مقصر جلوه دهید.

_دشمن یعنی کسی که وقت و بی وقت به او فحش دهید بی آنکه جواب فحش بشنوید.

_دشمن یعنی کسی که حواس مردم را پرت او کنید تا هوس نکنند که از شما چیزی بخواهند.

وزیر نگاهی به پادشاه انداخت و گفت: الحق که شما لایق حکومت بر این سرزمین هستید.

***

حمام رفتن بهلول

روزی بهلول به حمام رفت ولی دلاکان و خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار نمودند، ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، موقع خروج از حمام بهلول فقط یک دینار به آنها داد. حمامی ها متغیر گردیده پرسیدند سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست ؟بهلول گفت: مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداخت نمودم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شماها ادب شوید و رعایت مشتری های خود را بنمایید.

***

شیخ و راه بهشت

روزی شیخی از کودکی خردسال پرسید:
فرزندم مسجد این محل کجاست ؟
کودک گفت:
آخر همین خیابان به طرف راست بپیچید،
آن جا گنبد مسجد را خواهی دید.
شیخ گفت: آفرین فرزندم،
من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم،
تو دوست داری به سخنانم گوش دهی؟
کودک پرسید: ای شیخ درباره چه چیزی صحبت میکنی؟
شیخ گفت: می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم.
کودک خندید و گفت:
تو راه مسجد را بلد نیستی،
می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی…!!

***

میرزا رضای کرمانی و قتل ناصرالدین شاه قاجار

بعد از دستگیری میرزا رضا کرمانی
و هنگام بازجویی از او پرسیدند:
چرا حضرت ناصر الدین شاه قاجار را کشتی؟
او پاسخ داد: سراسر مملکت را فساد و فقر گرفته و همه تقصیر از او بود،
چرا که سر رشته ی همه چیز در مملکت
به او ختم میشد
و تمام قوا در شخص او متمرکز بود.
بازجویان گفتند: این ربطی به والا حضرت ندارد و اطرافیان او مقصرند،
او از خیلی امور و بی عدالتی ها و ناهنجاری ها بی اطلاع بود!!

پاسخ میرزا رضای کرمانی شنیدنی و تاریخی است
و همیشه در تاریخ ایران به یادگار خواهد ماند.
او پاسخ داد: اگر اطلاع داشت که حقش بود،
و اگر بی اطلاع بود وای به حال مملکتی
که شاهش از این همه دزدی و بی عدالتی و فقر
و فساد بی اطلاع باشد، همان به که بمیرد!!

***

سفیر انگلیس و قتل امیرکبیر

ﺳﻔﯿﺮ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻗﺘﻞ ﻗﺎﺋﻢ ﻣﻘﺎﻡ ﻓﺮﺍﻫﺎﻧﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ “ﺣﻘﻮﻕ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ” ﭼﻨﯿﻦ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯿﮑﻨﺪ: ﻗﺎﺋﻢ ﻣﻘﺎﻡ ﻓﺮﺍﻫﺎﻧﯽ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺮﯾﻢ. ﻫﺮ ﺭﺷﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ به او ﻣﯿﺪﺍﺩﯾﻢ ﻣﯿﮕﺮﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﺷﺎﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩ. ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺩﻭﻟﺖ ﻋﺎﻟﯿﻪ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﺘﻦ ﺍﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﭘﻮﻝ ﮐﺮﺩﻡ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﻮﻝ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺷﺪ ﺷﺒﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻣﺎﻡ ﺟﻤﻌﻪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻭ ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺟﻬﺖ ﻋﻮﺍﻣﻠﺶ به او ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﻭﯼ ﺭﺍ ﺗﮑﻔﯿﺮ ﮐﻨﻨﺪ.

روز بعد ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ی ﻣﺴﺎﺟﺪ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻭﺣﺎﻧﯿﻮﻥ ﺑﺮ ﻣﻨﺒﺮ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺎﻧﮓ ﺑﺮ ﺁﻭﺭﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎﻥ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﺮ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻓﺮﯾﺎﺩ، ﺍﻭ ﺩﻭﻟﺖ ﺍﺳﻼﻡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺯﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ ﺷﺎﻩ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻋﺰﻝ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﻗﺘﻞ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﻭﻃﻦ ﭘﺮﺳﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﻀﺎﺀ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﻗﺘﻞ ﺁﻥ ﺑﺰﺭگ ﻣﺮﺩ ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺍﺳﺐ ﺷﺪﻡ ﺗﺎ ﻭﺍﮐﻨﺶ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺑﺒﯿﻨﻢ. ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﺑﻠﻪ ﻓﺮﻭﻣﺎﯾﻪ ﺑﺴﺎﻥ ﺷﺐ ﻋﯿﺪ، ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻭ ﮐﺸﺘﻪ ﺷﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﻓﺮ ﻣﻠﺤﺪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺗﺒﺮﯾﮏ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ.

(از کتاب: ﺣﻘﻮﻕ ﺑﮕﯿﺮﺍﻥ ﺍﻧﮕﻠﯿﺲ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ،ﺍﺳﻤﺎﻋﯿﻞ ﺭﺍﺋﯿﻦ)

***

خارپشت ها در عصر یخبندان

در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند. خارپشتها وخامت اوضاع را دریافتند و تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب خود را حفظ کنند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد با اینکه وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی تصمیم گرفتند ازکنارهم دور شوند ولی با این وضع از سرما یخ زده می مردند. ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارهای دوستان را تحمل کنند و یا نسلشان از روی زمین محو گردد.

دریافتند که بازگردند و گردهم آیند، آموختند که با زخم های کوچکی که از همزیستی بسیار نزدیک با کسی بوجود می آید کنار بیایند و زندگی کنند چون گرمای وجود آنها مهمتراست و این چنین توانستند زنده بمانند. بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید.

داستان های کوتاه و پند آموز 1

نودهشتیها

لینک کوتاه این مطلب: https://goo.gl/uRfY5C

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.