دانلود آهنگ جدید

داستان حمال عارف جاودانه ی تبریزی

داستان های پند آموز

119
Rate this post

داستان حمال عارف جاودانه ی تبریزیداستان حمال عارف جاودانه ی تبریزی

روزگاری در شهر تبریز فرد بی سوادی زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند.صدایی توجه اش را جلب می کند؛ میبیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا میکند که ورجه وورجه نکن می افتی. در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک می شود و ناغافل پایش سر میخورد و به پایین پرت میشود. مادر جیغی میکشد و مردم خیره میمانند.در این هنگام حمال پیر فریاد میزند “خدايا نگهش دار”

کودک میان آسمان و زمین معلق میماند، پیرمرد نزدیک می شود، به آرامی او را میگیرد و به مادرش تحویل میدهد.جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع میشوند و هر کس از او سوالی میپرسد: یکی میگوید تو امام زمانی، دیگری میگوید حضرت خضر است، کسانی هم میگویند جادوگری بلد است و سحر کرده است. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش میگذارد خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و خونسردی می گوید:
” خیر من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر.من همان حمالی هستم که پنجاه شصت سال است در این بازار میشناسید. من کار خارق العاده ای نکردم، بلکه ماجرا این است که یک عمر هر چه خدا فرموده بود من اطاعت کردم، یکبار هم من از خدا خواستم او اجابت کرد.

اما مردم این واقعه را بر سر زبان‌ها انداختند و این حمال تا به ابدیت جاودانه شد. در خیابان شمس تبریزی شهر تبریز زیارتگاهی وجود دارد که به قبر حمال معروف است. به قول حضرت حافظ:

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند

داستان حمال عارف جاودانه ی تبریزی

نودهشتیها

لینک کوتاه این مطلب: https://goo.gl/wRoX2L

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.