دانلود آهنگ جدید
مرور برچسب

نودهشتیها

زندگینامه جسیکا آلبا

زندگینامه جسیکا آلبا در زندگی نامه جسیکا آلبا اینگونه آمده است که : جسیکا ماریا آلبا در 28 آوریل سال 1981 در شهر پامانا در ایالت کالیفرنیا متولد شد. جسیکا آلبا یکی از بهترین هنرپیشه های سینما و تلویزیون هالیوود است. جسیکا بازی در…

مرد هندی و کوزه ترک خورده

مرد هندی و کوزه ترک خورده در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست و چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد. یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش…

پرنس دال و پری بال نقره‌ای

پرنس دال و پری بال نقره‌ای شاهزاده‌ ی قصه ما که اسمش پرنس دال بود داخل جنگلی گم شده بود. او که در جنگل انبوه و پر درخت به شکار مشغول گشته بود این زمان سرگردان مانده و برای مدتی طولانی همچنان و بدون وقفه اسب دوانید امّا راه بازگشت را نیافت.…

قانون جذب به زبان ساده

قانون جذب به زبان ساده اکثراً افرادی که حتی به قانون جذب اعتقاد دارن و از آن استفاده میکنند، هنوز مطمئن نیستند که آیا این قانون است که برای آنها کار میکند یا شانس و اتفاق؛ اما از امروز به بعد ما دیگر چنین سوال و شک و تردیدی…

امپراتور چین و گل صداقت

امپراتور چین و گل صداقت حوالی سال دویست و پنجاه  پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر …

داستان حمال عارف جاودانه ی تبریزی

داستان حمال عارف جاودانه ی تبریزی روزگاری در شهر تبریز فرد بی سوادی زندگی میکرد و تمام عمر خود را در بازار به حمالی و بارکشی می گذراند تا از این راه رزق حلالی بدست آورد.یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار مشغول حمل بار بود،…

کاسه ای زیر نیم کاسه است

کاسه ای زیر نیم کاسه است در قدیم الایام که وسایل سرمایشی و خنک کننده و نگه دارنده مانند یخچال و فریزر و فلاکس و یخدان وجود نداشت، مردم خوراکی های فاسد شدنی را در کاسه می ریختند و کاسه ها را در سردابه ها و زیرزمین ها دور از دسترس ساکنان…

کار امروز را به فردا مینداز

کار امروز را به فردا مینداز سحرگاهی مردی از اهالی یک روستا از خواب بيدار شد تا نمازش را در مسجد روستا بخواند. لباس پوشيد و راهی مسجد شد.در راه مسجد مرد به زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد و لباسهایش را پاک کرد و به خانه برگشت و …

قرار عاشقی

قرار عاشقی نشسته بودم رو نیمکت پارک،کلاغ ها را می شمردم تا بیاید.سنگ می انداختم بهشان. می پریدند دورتر می نشستند، کمی بعد دوباره برمی گشتند، جلوم رژه می رفتند. ساعت از وقت قرار گذشت،نیامد. نگران، کلافه و عصبی شدم. شاخه گلی که دستم بود سر…

من عاشقش بودم

من عاشقش بودم وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش…