دانلود کتاب و رمان،رمان عاشقانه،رمان ایرانی،رمان خارجی

ماجرای دوست داشتن تولسو

47

ماجرای دوست داشتن تولسوماجرای دوست داشتن تولسو

 

و . د . عزیز

احتمالا از دریافت تلگراف « ترا دوست دارم تولسو » و اینکه این تلگراف چیست و تولسو کیست، خیلی تعجب کرده ای.

راستش این کار نباید کار آدم عاقلی بوده باشد. اما موقعی که آن تلگراف را می فرستادم نمی توانم بگویم که بطور کامل سر عقل بودم. آن روز مثل آدم های خوابگرد بودم و آن تلگراف را برخلاف میلم برایت فرستادم.

از یک هفته پیش، در یک شهر شلوغ، دنیایی که در آن غریبه بودم، آن شب برای اولین بار تنها مانده بودم. در شهر غریب تنهایی آدم چند برابر می شود. گویی از تنهایی هوایی که در آن بودم به تدریج غلیظ می شد و من در غلظت آن به سختی حرکت می کردم. در این حالت روح مانند، جز غرق کردن هوش و حواسم در مشروب و فراموش کردن خودم چارۀ دیگری نداشتم. نخواستم به رستورانهای گران قیمت و کازینوهایی که در اطراف هتلی که در آن اقامت داشتم، پیدا می شدند، بروم. چون که می خواستم نه در میان آدم های آهار دار، رومیزی های آهار دار، صحبت های آهار دار، بلکه در میان آدم های چین و چروک دار، رومیزی های چین و چروک دار و صحبت های چین و چروک دار، فقط با خودم تنها باشم.

در کوچه پس کوچه های شهر پرسه زدم، به طوری که یک وقت متوجه شدم که در آن شهر بزرگ خودم را گم کرده ام. دوست دارم در شهرهای بزرگی که در آنها غریبه هستم، خودم را به دست ازدحام جمعیت بسپارم و گم کنم. می دانستم که هر طور شده می توانم سوار یک تاکسی بشوم و به هتل خودم بازگردم. چند میخانۀ دلخواهم را یافتم. در بعضی شان داخل شدم و از پنجرۀ دود گرفتۀ بعضی دیگر نگاهی به درون انداختم. در یکی از آنها، در گوشه ای که بتوانم تنها باشم، میزی یافتم. این تنها میز خالی بود. احتمالا به این سبب خالی مانده بود که بر سر راه دستشویی واقع شده بود. خوشم آمد. از همهمه ی صحبت ها هم بوی الکل به مشام می رسید. چیزی که غریبه بودنم را به رخم بکشد وجود نداشت.

کار خدمتگزاری را سه زن به عهده داشتند. از میان آنها آنکه از سبزه های دریای مدیترانه بود سر میزم آمد و سفارشم را جویا شد. سالاد، پینر مخلوط و شراب سفید خواستم. زن سبزۀ مدیترانه ای کنار چیزهایی که سفارش داده بودم تک میخک سرخی هم در یک گلدان کوچک بلورین گذاشته بود که ذوق و ظرافتش را نشان می داد. تشکر کردم. آن تک میخک، از آن درشت های چشمگیر نبود، اما از آن میخک های کوچکی بود که عطر جانفزایی دارند. تمام عطر آن را چنان به درونم کشیدم که گویی با بوییدن آن قصد تمام کردنش را دارم. با چند جرعه ای که نوشیدم به تدریج به خود آمدم. با آنکه رویم به طرف در بود، اما باز شدن آن را ندیده بودم. آن مرد را در ورودی در دیدم. آدمی بود به سن و سال خودم. در حالی که با چشم به دنبال جایی برای نشستن می گشت، همانطور ایستاده بود. گویا چشمش مرا گرفته باشد به سویم آمد.

گفت:

اجازه می دین منم بنشینم؟

با بی میلی گفتم:

البته، بفرمایین

هنوز نمی خواستم تنهایی ام را با چنین آدمی قسمت کنم… دلم گرفته بود. تشکر کرد و در مقابلم نشست. به آن سبزۀ مدیترانه ای، عینا مانند من، پنیر مخلوط، سالاد و شراب سفید سفارش داد.

مانند من، بعد از بوییدن عمیق میخک گفت:

من این میخک های کوچک پر عطر را بیشتر از آن درشتها و چشمگیرهاش دوست دارم. اونا، مثل هر از خود راضی ای، ریخت و قیافه دارن، اما عطر و بو ندارن. اینا مثل بی مایه ها برای خودشون بازاریابی نمی کنن، عطر و بوشونم جانفزاست …

بعد از پر کردن جام شرابش آن را بلند کرد و گفت:

به سلامتی!

دیگر نطقش باز شده بود.

گفت یک هفته ای است که در این شهر به صورت غریبه زندگی می کند.

گفتم:منم همینطور!

این بار، من برای باز کردن سر صحبت و رعایت ادب، پرسیدم چه کار و حرفه ای دارد. گفت:

تولسو را دوست دارم.

احتمال دادم سوالم را درست متوجه نشده است.

گفتم:

می خواستم بدونم کارتون چیه؟

منم جوابتونو دادم. کارم دوست داشتن تولسوست.

متوجه سر درگمی ام شد و لازم دید توضیح بیشتری بدهد:

آیا در دنیا کاری هم مهمتر از دوست داشتن وجود داره؟ تا امروز تولسو را دوست داشته ام و تا دم مرگ هم دوست خواهم داشت. بزرگترین خوشبختی اینه که آدم کارشو دوست داشته باشه. به نظرم اکثریت آدما به کاری مشغولن که اونو دوست ندارن.

قصدم از آن سوال این بود که از چه راهی گذران می کند.

با گفتن « دوست داشتن کار یعنی چه؟ » جواب سوال را خودش داد:

– در تمام بیست و چهار ساعت، حتا در خواب هم، در فکر اون بودن.

شراب هایمان تمام شده بود. گفتیم نفری یک بطر دیگر آوردند. چه کسی می داند محبوبۀ آدمی به این سن و سال چه جور موجودی می تواند باشد!

گفتم:می تونم سنتونو بپرسم؟

گفت:مثل اینکه شما هم مثل همه غیر عادی می دونین که آدمی به سن و سال من دوست داشتن رو تنها کار زندگیش بدونه. من هفتاد سالمه.

گفتم:پس هم سنیم.

– لابد تولسو برای شما هم کنجکاوی برانگیزه، مگرنه؟ چون محبوبۀ آدم هفتاد ساله برای همه کنجکاوی برانگیزه.

– راستش این زن که شما را اینطور مجذوب خودش کرده منو کنجکاو می کنه.

جام هایمان را به یکدیگر زدیم و به سلامتی هم نوشیدیم.

– اولین ملاقاتم با تولسو در واقع به یک رویا شبیهه. چون اولین بار تولسو را از روایت پدرم به یاد می آرم. در اون زمان باید چهار پنج ساله بوده باشم. غروب بود. با پدرم جلو دکان دوستش نشسته بودیم. دکان دوست پدرم در یک پیاده رو شیب دار ناهموار واقع بود. دختری از برابرمون گذشت، یا اینکه گذشته بود. دختری با گیسوان بلند، در حدود چهارده – پونزده ساله. یا یک چنین شکل و شمایلی. من یه دفه گفته بودم « من با این دختر ازدواج خواهم کرد! »، یا چیزی شبیه این. پدرم این ماجرا را اینقدر تکرار کرد که بعدها در نظرم واقعی جلوه کرد و دختر هم تبدیل به موجودی واقعی شد. با تکرار پدرم، چیزی را که فقط تصورش را کرده بودم، به نظرم یک واقعۀ حقیقی آمد. حالا تولسو دختری است که در آن زمان دیده ام.

– در آن صورت باید سنش حالا از هشتاد گذشته باشد.

– چرا؟

– برای اینکه شما چهار پنج ساله بودین و اون پونزده ساله.

– تولسو که پیر نمیشه.

– پس بعدها دیدینش؟

– بی وقفه به دنبالش هستم. پس خیال می کنین در این شهر چه کار دیگه یی دارم؟ تولسو زنیه که در مکانی ناشناس در این دنیا، در محلی که نشانی شو نمی دونم، انتظارمو می کشه. مطمئنم که پیداش خواهم کرد. منم دنبالش هستم. برای همینم هس که همه جا دنبالش می گردم.

– بعد از دیدار اول، بازم دیدینش؟

– دیدم. من آن وقت سی ساله بودم. باز برای جستجوی اون، در یک پایتخت بزرگ بودم. داشتم از پله های مترو پایین می رفتم که یک دفعه تولسو را دیدم داشت از پله های مقابل بالا می آمد. فقط بیست سالش بود. گیسوان شاه بلوطی اش را خیلی کوتاه کرده بود. از پلۀ برقی کنارم گذشت و رفت. خواستم صداش کنم « تولسو! ». پله ای که رویش ایستاده بودم پایین رفته بود.

– دیگه ندیدینش؟

– چند بار دیگه ام دیدمش. بار اولی بود که به شهری در ساحل رودخانه تونا ( در آناتولی مرکزی، ترکیه) رفته بودم. اونوقت چهل سالم بود. از قطار تازه پیاده شده بودم. ایستگاه خیلی شلوغ بود. هر دو گروه پیاده شوندگان و سوار شوندگان با عجله می دویدند. در اون شلوغی با یکی تنه به تنه خوردم. وقتی که سرم را بلند کردم، دختری دیدم با موهای بور روشن، چشمان آبی درشت، بر اثر برخورد با من پاکت هایی که در دست داشت به زمین ریخت. چمدونمو به زمین انداختم و پاکت ها را جمع کردم و بهش دادم. گفتم معذرت می خوام. اونم تشکر کرد. مردی که در کنارش بود زیر بازوش را گرفت و اونو سوار قطار کرد.

پنج شش سال بعد از این دیدار بود که در یک شهر آسیایی دور دست در یک اتوبوس دیدمش. چهار ایستگاه با هم طی کردیم.

– پرسیدم:

– با هم حرف نزدین؟

– چطور می تونستم حرف بزنم. زبونشو نمی دونستم. یه دفه دیگه تولسو را در پایتخت کوچک یه کشور اروپای شمالی، در یک مجمع بین المللی دیدم. پشت یه میز، برای مدت خیلی کوتاهی رو به روی هم نشستیم. مرد سیاه پوستی که کنارش نشسته بود، به گمانم شوهرش بود.

–  شوهرش سیاه پوست بود؟

– بله، تولسو هم سیاه پوست بود. سیاه پوست فوق العاده زیبا.

– بازم حرف نزدین؟

– از من پرسید شما از خبرنامه شمارۀ سه اضافه ندارین؟

– اضافه نداشتم، اما مال خودم رو بهش دادم. تشکر کرد. از اون روز سالها گذشته. من همچنان در جستجوی تولسو هستم.

– شما که پیداش می کنین.

– چه پیدا کردنی؟ فقط یه لحظه. به اندازۀ درخشش زودگذر برق آسمون. پیدا کرده و نکرده دوباره گمش می کنم. اینکه به اون رسیدن نیست… برای رسیدن به اون چندین بار به دور کرۀ زمین گشته ام. تولسو را در یک کاخ سلطنتی در پایتخت یک کشور منطقۀ بالکان دیدم. حتا سی سالش هم نبود. سن من از شصت هم گذشته بود. در میان دو مرد، به هّرۀ نرده های مرمر تکیه داده بود. در یک جام بلورین بزرگ، مشروب سرخ رنگی به دست داشت. در حالی که به صحبت های آن دو مرد می خندید مشروبش در جام می لرزید.

پنج سال پیش در محلی که اصلا انتظارش را نداشتم دیدمش. گویا همۀ دیدارهای من با تولسو باید در مکان ها و زمان های غیر منتظره اتفاق بیفته. وارد بانکی در یک شهرستان شدم. نگاه که کردم دیدم کمی آن سوتر، با کارمند بانک صحبت می کنه. چشماش سبز بود و گیسوانش را پشت سر جمع کرده بود. فوراً از بانک بیرون آمد و سوار اتوموبیلی که در مقابل بانک انتظارش را می کشید شد و رفت.

آخرین بار سال پیش دیدمش. در یک متل ساحلی دریکی از شهرهای مدیترانه ای. بگی نگی بیست ساله بود و قامتی ترکه ای و ظریف داشت. من در سایه آلاچیقی که در مقابل اتاقم قرار داشت، داشتم کتاب می خواندم. صدایی پرسید:

« می بخشین ساعتتون چنده؟ »

سرم را که بلند کردم تولسو در برابرم بود … جوانی در کنارش. تازه از دریا بیرون آمده بودن، قطرات آب از برو رویشان می چکید. ساعت را گفتم. تشکر کرد. قلبم داشت از حرکت می ایستاد. رفتن. دیگه در اون متل ندیدمش.

شرابمان باز تمام شده بود.

پرسیدم:

– یک بطری دیگه بخوریم؟

گفت:

– بخوریم.

زن سبزۀ مدیترانه ای یک بطری دیگر آورد.

– با هر کس راجع به دلبستگی سرشارم به تولسو صحبت می کنم، دستم میندازه. به من میگه تولسو در فلانجاست و بهمانجا. منو دیوونه فرض می کنن، دستم میندازن. اولین کسی که حکایت دلبستگی منو به تولسو شنیده و دستم ننداخته شما هستین.

با دلسوزی تمام پرسیدم:

– علت اینکه تولسو را اینقدر دوست دارین چیه؟

گفت:

– علتش خیلی زیاده. جستجو و نیافتنش. پس از یافتن بازم گم کردنش، دلبستگی ام رو به تولسو بازم بیشتر می کنه. چنون دلبستگی که هر چه جلوتر می ره، آتشش تندتر می شه و شعله هاش درونمو می سوزونه و خاکستر می کنه. می دونم سرانجام منو نیست و نابود می کنه. تولسو چنون خوب، چنون خوبه که … خوبیش در چیه؟ مثل سایر زنایی که با اونا مراوده داشتم و به اشتباه خودشونو تولسو تصور می کردن، او با من مشاجره نکرده؛ شرایط مشاجره هم فراهم نکرده؛ منفعت طلبی نکرده؛ چشم و دل آزمند و سیری ناپذیر نداشته، با گفتن دوستت دارم نه منو و نه خودشو گول نزده، هیچگاه دو رویی نکرده، هیچ وقت هم حساب مخفی نداشته. چون برای پیش آمدن همۀ این چیزا وقت و فرصت مشترک نداشتیم. تولسو برای من به صورت حیات بدون بعد سوم باقی می مونه. او را به قدر درخشش یک آذرخش حس می کنم. از این رو اونو دوست دارم و دوستش خواهم داشت. کاری بجز دوست داشتن تولسو ندارم و نخواهم داشت…

گفتم:

– ببخشین، زندگی تون را چطور می گذرونین. آخه یه ممری، در آمدی، چیزی؟

– هیچی ندارم.

– در اون صورت چطوری زندگی می کنین؟

– به کارایی دست می زنم که یک لحظه مانع فکر کردن به تولسو، دوست داشتن اون و جستجو کردنش نباشد. درسته دوست داشتن تولسو مهمه، اما کافی نیست. باید دوست داشتن تولسو را به دنیا هم اعلام بکنم. هر کس باید بدونه که من تولسو را دوست دارم. اگه اینو نتونم بگم، دیگه برای زندگی معنایی باقی نمی مونه. هر آدمی مجبوره برای اثبات وجود خودش به دیگرون، راهی پیدا کنه. در غیر این صورت زندگی بی معنا و چیز بی مفهومی خواهد شد.

– درست متوجه نشدم. برای توضیح بیشتر پرسیدم:

– یعنی چطور؟

– هر کس برای اثبات وجودش، کافی نیست که خودش از وجود خودش خبر داشته باشه. در این دنیا آدم تنها که نیست. لازمه که وجود آدمو و زنده بودنشو سایرین هم بدونن و هر قدر آدمای دیگه از وجود او بیشتر خبر داشته باشن، آدم بیشتر وجود داره. هر کس برای موجودیتش دلیل خاص خودش رو داره. دلیل موجودیت منم دوست داشتن تولسوست. من با دوست داشتن تولسو، و اعلام اون به همگان، می تونم در این دنیا موجود باشم.

– این کارو چطور انجام می دین؟

– برای هر کس تعریف می کنم. مثلا امشب برای شما تعریف کردم. حالا شما می دونین که من تولسو را دوست دارم. از همین رو من دیگه برای شما وجود دارم و می دونین که من زنده هستم. سعی می کنم به دیگرون هم همینو بگم. سابقا روی کوهها وتپه ها و درون جنگلا می رفتم و تا اونجا که صدام یاری می کرد فریاد می زدم:

– « تولسو ترا دوست دارم! ».

به انعکاس صدای خودم گوش می دادم. برای پرهیز از یکنواختی فریادهایم، هم جای کلمات را پس و پیش می کردم و هم با کلفت و نازک کردن صدایم بانگ و آواز سر می دادم.

طوری که صدایش به گوش کسانی که سر سایر میزها نشسته بودند نرسد، با صدایی که در جنگلها و دشتها فریاد می زده آهسته فریاد زد:

« تولسو ترا دوست دارم!

تو را دوست دارم تولسو!

دوستت دارم تولسو!

تولسو دوستت دارم!

دوست دارم تولسو ترا!

ترا تولسو دوست دارم! »

با رسوندن صدایم به گوش عالمیان می خوام هر کس اینو بدونه که من تولسو را دوست دارم. با این کار همه به وجود من و اینکه زنده هستم آگاهی پیدا می کنن. به همین منظور بر سر گذرها، میدانها، و جاهای پر ازدحام شروع می کنم به چیزی مثل آواز « تولسو ترا دوست دارم! ».

– صداتون خوبه؟

– خیر، خیلی هم ناهنجاره. گوشم هم اصلا حساس نیست. مال شما چطور؟

– مال منم همینطور.

– به خاطر حساس نبودن گوشم و ناهنجاری صدام، هر بار صدا و طرز خوندنمو تغییر می دم. به این ترتیب دور دنیا پرسه می زنم. از پستخونۀ هر محلی که به اون وارد می شم، یه تلگراف « تولسو ترا دوست دارم » برای تولسو می فرستم. به نسبت پولی که دارم، گاهی در روز پنج شش تلگراف براش می فرستم.

– از این قرار نشانی تولسو را می دونین؟

– خیر، از کجا می تونم بدونم. یه نشانی واهی روی تلگراف می نویسم و اونو می فرستم.

– پس با پیدا نشدن گیرنده، تلگراف به نشانی شما پس فرستاده می شه؟

– احتمال می دم. اما نشانی خودمم واهیه. توی شهرهایی که در اونها بیشتر اقامت می کنم، برای اینکه توی پستخونه ها منو میشناسن، و مسخره ام می کنن، از پستخونه های مختلف تلگراف می زنم. مسخره ام می کنن باشه. اما عوضش می فهمن که من تولسو را دوست دارم. هرچقدر بیشتر بدونن که من تولسو را دوست دارم، منم همونقدر بیشتر زنده ام.

در آن میخانه، میزها شروع به خالی شدن کردند. ما هم بعد از نیمه شب برخاستیم. می توانستیم تلوتلو  خوران راه برویم، اما به اندازۀ اینکه حرفمان را نفهمیم و حرف زدنمان را ندانیم هم مست نبودیم.

گفت:

– از چهار روز قبل بعد از ظهرها یکی دو ساعت در میدان مقابل تالار فرهنگ هستم. فردا به اونجا بیایین.

– پرسیدم:

– در آنجا چه کار می کنین؟

– در اونجا تا گرفتن صدام فریاد می زنم « تولسو ترا دوست دارم! ». مگه نمی خواستین بدونین به چه کاری اشتغال دارم، اینم کار و کاسبی من. حالا عرض می کنم که چطور شد به این کار مشغول شدم. اون روز آخرین تلگراف را برای تولسو زده بودم و دیگه پولی نداشتم. پس از پرسه زدن در اینجا و اونجا، به میدان جلو تالار فرهنگ رسیدم. نمی دونم اونجا رو دیدین یا نه، جای دیدنی ایه. در اونجا هر کسی هنر و مهارتشو به نمایش می ذاره. یکی سگ بازی می کنه؛ سه چهار تا سگ کوچک رو به کارهای محیرالعقول وا می داره؛ یکی یک تنه سه چهار ساز را با هم می زنه و کنسرت می ده؛ یکی ساز می زنه و یکی دیگه آواز می خونه؛ دیگری کاریکاتور هر کسی رو که علاقه مند باشه، می کشه؛ یه پسر و یه دختر پانتومیم نمایش می دن؛ مردی شمشیر در دهنش فرو می کنه، باز بیرون می کشه؛ یکی هست که روی خرده شیشه می خوابه و پنج نفر روی شکمش می رن؛ یک ریشو با گچ رنگی روی زمین نقاشی می کنه؛ مردم برای کسی که پنج میمون را به بازی وا می داره کف می زنن؛ یکی دیگه در جعبه ای نمایش عروسکی نشون می ده؛ دیگه چه ها و چه ها و کیا و کیا که اونجا نیستن. مردم دور بساط اینا جمع می شن و تماشا می کنن. هر کس کار جالب تری می کنه معرکه اش گرم تره. بعد از تموم شدن نمایش از طرف جمعیت بارون پول خورد به سوی قوطی نمایش دهنده یا روی زمین باریدن می گیره.

اینجا برای من جای فوق العاده ایه … برای اعلان اینکه من تولسو را دوست دارم جای بسیار مناسبیه … منم در گوشه ای جایی پیدا کردم و شروع کردم به فریاد زدن … با داد و فریاد اعلام می کردم چطور و به چه اندازه تولسو را دوست دارم. من که گمون نمی کردم کسی به دور بساطم جمع بشه، دیدم جمعیت زیادی دورم را گرفتن. یکی مسخره می کرد؛ یکی فریاد می زد؛ یکی هم گوش می داد. آنقدر فریاد زدم تا خسته شدم و آروم گرفتم. بارون پول خورد شروع به باریدن کرد. چنون پول فراوونی که فورا به پستخونه دویدم و برای تولسو یک تلگراف زدم. از اون روز به این طرف بعد از ظهرا به اون میدون می رم. اگه دلتون می خواد فردا شما هم بیایین.

به اتفاق سوار تاکسی شدنمان و نشانی هتل دادنمان را به یاد می آورم. بعد از آن را به خاطر ندارم. گویا بیش از آن که گمان می کردم مست بوده ام.

صبح روز بعد خیلی دیر بیدار شدم و ماجرای دیشب را مانند یک رویا به خاطر آوردم. آن روز بعد از ظهر به میدان تالار فرهنگ رفتم. همانطور که آن مرد، شب قبل گفته بود حقیقتا هم جای فوق العاده جالبی بود. یکی شعله های آتش از دهانش بیرون می داد؛ یکی مار افسون می کرد؛ دیگری کبوترهای توی قفس را به معلق زدن در هوا وا می داشت؛ دیگری در پنج دقیقه پرترۀ آدمها را می کشید … در میانشان پرسه زدم. سرانجام او را در کنار میدان پیدا کردم. اگر فریاد « تولسو ترا دوست دارم » ش را نشنیده بودم، پیدا کردنش کار آسانی نبود. سرش خیلی شلوغ بود. کاملا دوره اش کرده بودند. من هم به میان جمعیت رفتم. گمان نمی کنم مرا دیده بود. چون موقعی که من به آنجا رسیدم چشمانش را هم گذاشته بود و فریاد می کشید. کاری که او می کرد آواز خواندن نبود. تنها نامی که می شد روی آن گذاشت فریاد کشیدن است. صدایش به راستی ناهنجار بود. اما مملو از درد و رنج جانکاه. گاهی هم ناله می کرد. در میان جمعیت همه جور آدمی، از هر طبقه و تبار، از زن و مرد، پیر و جوان دیده می شدند. بعضی ها ضبط صوت آورده بودند و داد و فریادهای او را ضبط می کردند. همانطور که گفته بود در میان جمعیت کسانی هم بودند که مسخره اش می کردند، داد و فریاد می کردند و حتا سنگ به سویش پرتاب می کردند، اما دیگران سعی داشتند جلو آنها را بگیرند.

« آهای ی ی، دیگه بشنوین، بدونین و آگاه باشین که من تولسو را دوست دارم. اینو همه باید بدونن، کرها بشنون و آگاه باشن، زنای شیر ده بدونن … دلدادگان بشنون، خونی که در رگهای کودکان نوزاد جریان داره بشنون، انگشتان دلدادگان که برای نخستین بار با هم تماس می یابند بشنون … لب هایی که نخستین بوسه را می گیرند بشنون، کسانی که محرومیت را در اندرون خودشون حس می کنن بشنون. تاریخ و زمان و جغرافیا بشنون که من تولسو رو دوست دارم ».

در فریادهایش گویا به جای کلمات، درد و رنج انسان های غارنشین به گوش می رسید. هم انسان های صد هزار سال پیش و هم انسان های صد هزار سال بعد. به این ترتیب فریاد و فغان دردها و رنج های انسان باید یکسان بوده باشد. عده بسیاری از آن جمعیت زبان او را نمی دانستند. با این حال به دقت به حرف هایش گوش می دادند. از این قرار آنچه به گوششان می خورد نه معنی، که فقط صدا بود. صدای درد، صدای دلتنگی، صدای میل سرشار بود که به گوششان می خورد. گهگاه صدای گوش خراش، صدای دل خراش … بعضی وقتها صدای غرش، گاهی صدایی که از گریه در گلو خفه شده باشد، یا پچ و پچ، و گاهی بدون پح و پچ، فقط با حرکت لبها می گفت: « تولسو ترا دوست دارم! ».

به این ترتیب به علل تمایل انسانها به فریادهای بدوی اندیشیدم. می خواهد زن باشد می خواهد مرد، جوان باشد یا پیر، همگی خواهان آن هستند که « تولسو ترا دوست دارم! » را فریاد بزنند اما چون جرأتش را ندارند، آیا خودشان را به جای این آدم تصور نمی کردن؟ شاید هم این شخص با گریه ها، ناله ها، و فریادهایش به جای همۀ ما دوست داشتن تولسو را جار می کشد.

جمع شد و بر جایش نشست. باران پول خُرد بر سرش باریدن گرفت. جمعیت پراکنده شد. مدتی به همان شکل بر جای ماند. با خود اندیشیدم آیا این کار او نوعی نمایش نیست؟ آیا او هم مانند همۀ کسانی که در این میدان نمایش می دهند به اصطلاح رُل بازی نمی کند؟ کمی بعد خودش را جمع و جور کرد و برخاست. مرا دید و سلام علیک کردیم. پولها را از زمین جمع کرد.

گفت:

– یاللا، بریم پستخونه و به تولسو تلگراف بزنیم.

پرسیدم: آیا قصد تکرار نمایشش را ندارد؟

گفت: نه .

معلوم شد در هر روز یک بار بیشتر نمی تواند.

گفتم:

– هر روز همان حرف ها را تکرار می کنی؟

گفت:

– من که بازیگر نیستم. هر لحظۀ زندگی در تغییره، صدا و سخن هم با زمان تغییر می کنه.

به یک پستخانه رفتیم. با قدم هایی که از سن و سالش انتظار نمی رفت از پله ها بالا رفت. در تالار بزرگ برای نوشتن تلگرافش به دنبال جای خالی دور میزها گشت.

من کنارش ایستاده بودم و « ترا دوست دارم تولسو » نوشتنش را خواندم. داشت نشانۀ واهی را می نوشت. در گیشۀ تلگراف آن کارمندی که او را به کارمند دیگر نشان می داد و چیزهای مسخره آمیز می گفت، دیدم. از این قرار در اینجا او را می شناختند. اما تلگرافش را قبول کردند.

از پستخانه بیرون  آمدیم.

گفت:

– حالا از چند پستخونۀ دیگۀ شهرم به تولسو تلگراف می زنم و شهر را ترک می کنم.

گفتم:

– قصد دارین کجا برین؟

گفت:

– نمی دونم. هر جایی که امید پیدا کردن تولسو را داشته باشم.

دست هم را فشردیم و جدا شدیم. مدتی از پشت سر نگاهش کردم. مقداری که دور شد، از قرار حس کرد که دارم از پشت سر نگاهش می کنم، او هم سرش را برگرداند و به من نگاه کرد. دست تکان داد. من هم دست تکان دادم.

بعد داخل آن پستخانه شدم. یک کاغذ تلگراف از گیشه گرفتم و رویش نوشتم « ترا دوست دارم تولسو ». این تلگراف را به نشانی چه کسی می توانستم ارسال کنم؟

و . د . عزیزم، یک دفعه به یاد تو افتادم ونشانی ترا نوشتم و تلگراف را به دست کارمند گیشه دادم.

« ترا دوست دارم تولسو! »

از تلگراف که چیزی سر در نیاوردی و خدا می داند که چقدر متعجب شدی.

بایرام اوغلو، ۱۹ ژوئن  ۱۹۸۴

پایان

 

ماجرای دوست داشتن تولسو: (متنی که خواندید نوشته ای بود از عزیز نسین نویسنده اهل ترکیه و با ترجمه ای از غلامعلی لطیفی)

لینک کوتاه این مطللب: https://goo.gl/VQCvsH

ماجرای دوست داشتن تولسو

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.